X
تبلیغات
دست نوشته های یک پسراعدامی

جستجو


اطلاع رسانی وب

به قلم :           دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391    12:37

دوست عزیزی که دیروز ساعت ۱۱:۲۹برام نظر خصوصی گذاشتی ممنون از لطفت در خدمتم فقط وبلاگت پستی نداشت که نظر بذارم و یا حتی آدرس ایمیلی نذاشتی که جوابتو بدم مجبور شدم این طوری خبر بهت بدم که در خدمتم امیدوارم بیایی بخونی

دوستانی که نظرمیذارن جوابشون در وبشون داده میشه وسعی میکنم بهشون سر بزنم عزیزانی هم که وب ندارن جواب زیر نظرشون داده میشه

بعضی از دوستان میدونند و بعضی ها هم خبر ندارن من یه وبلاگ دیگه دارم ولی اونجا دیگه از داستان خبری نیست اون وبم یه مقدار جنجالی و سیاسیه در مورد مسئولان خائن که دارن به بیت المال و مردم خیانت میکنند برای ورود به اون وبلاگم روی لینک زیر کلیک کنید فکر کنم ارزش یه بار دیدن را داره

با عرض معذرت نميتونم فعلا به كسي سربزنم خيلي گرفتار شدم فقط چون قول دادم داستان را تمام كنم پست ها را دارم قرار ميدم ان شاءالله از هفته بعد به همتون سر ميزنم سر سفره افطارتون ما را هم اگر دوست داشتيد دعا كنيد قسمت آخر هم فردا قبل از ماه مبارك رمضان قرار ميدهم



پایانی بر دست نوشته های یک پسر اعدامی

به قلم :           جمعه سی ام تیر 1391    19:35

پایانی بر دست نوشته های یک پسر اعدامی

با سلام خدمت همه دوستان وبازدید کنندگان محترم به لطف خدا بلاخره امروز تونستم بعد از 5ماه وقبل ازشروع ماه مبارک رمضان این داستان را به پایان برسونم در این 5ماه اگر کسی وقتش در این وبلاگ هدر رفت یا ناراحت ازاین وبلاگ رفت  اگر دوست داشت حلالم کنه من نه ادعای نویسندگی دارم نه هیچ چیز دیگه اینم من داشتم برای دل خودم مینوشتم واصلا فکرشو نمیکردم که اینقدر از داستان استقبال بشه باور کنید من حتی نصف صفحه هم از این داستان ننونشته بودم  ولی با لطف بیش ازاندازه شما دوستان بود که  تا اینجا تونستم پیش بیام میدونم در پست هایم خیلی غلط املائی داشتم شماها به بزرگی خودتون ببخشید فردا هم یک نظر سنجی در وبلاگ میذارم درمورد داستان که اگر دوست داشتید توش شرکت کنید فقط خواهشا بیش از یکبار شرکت نکنید  ونظر واقعیتون بذارید الان نمیتونم نظر سنجی را بذارم چون سرعت نتم خیلی پائینه واین پست ها را هم به زور گذاشتم چون قولشو داده بودم سر سفره افطارتون اگر دوست داشتید دعام کنید خیلی گرفتار شدم قول میدم از سه شنبه به همتون سر بزنم

لطفا اگر دوست داشتید در نظر سنجی شرکت کنید و فقط هم یک بار نظر بدید ولی نظر واقعیتون را بگید



برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام

به بن بست رسیده قسمت۳۰ (پایان)

به قلم :           جمعه سی ام تیر 1391    19:6

به بن بست رسیده قسمت۳۰ (پایان)

ترجیح دادم بگیرم بخوابم تا فردا صبح وهمین کار را هم کردم داشتند اذان میگفتند که آقای شفیعی اومد بالای سرم وبیدارم کرد گفت رضا پاشو نمازتو بخون کم کم خودتو آماده کن پاشدم هوا خیلی تاریک بود نمازمو خوندم بعد از نمازم گفتم خدا هیچی ازت نمیخوام فقط هرچی به صلاحم ولطف کرم خودته انجام بده.

مادرم و فائزه زودتر از همه اومده بودن بعدشم پدرم وخواهرم رسیدند کم کم داشت سر کله خبرنگارها مسئولان پیدا میشد وجمعیتشون داشت بیشتر میشد نمیدونم چرا اینقدر اصرار دارن این خبرو انعکاس بدن میلاد هم اومده بود ای کاش حسین  ومحمد هم برای آخرین بار میومدن که ببینمشون اما جز خانم سماواتی کسی دیگه ای از خانواده مقتول نیومده بوده آقاس شفیعی بهم گفت پدر مادرساماواتی چون سنشون بالا بود دوست نداشتن بیان بهم گفت رضا آماده ای.چشامو بستم سرمو تکون دادم گفتم آره

وارد حیاط شدم فیلمبردارها داشتتند ازم فیلم میگرفتند که فائزه اومد جلو وبا صدای بلند گفت از چی دارین فیلم میگیرن از یه جوون بی گناه که داره تاوان اشتباهت یکی دیگه رو میده چرا فکر میکنید مقصر اصلی رضاست چرافکر میکنید اگر رضا اعدام بشه دیگه یه همچین اتفاقی نمیفته نه میفته از این بدترهاشم میفته تا وقتی که  هیچ مسئولی عرضه نداشته باشه جلوی این فاجعه را در مدارس بگیره از این اتفاقات میفته اولین قربانیش رضا بود ولی آخریش کی باشه چه زمانی باشه خدا میدونه.

 شد یه باریه برخوردی با معلم هایی که بچه ها را تنبیه میکنند بکنید نه نشد چون فقط همیشه زورتون به جوونها میرسه هیچ وقت بزرگترها که خطا میکنند را نمیبینید مثل برخورد با جوونها که اگر بی حجاب باشن به جرم مجرم بودن دستگیرشون میکنید ولی اگریه عده که به  اسلام خیانت میکنند ویا ذخیره مملکت را غارت میکنند هیچ وقت به جرم مجرم بودن دستگیرشون نمیکنید ماموران پلیس رفتن جلو که  فائزه را آروم کنند که پدر آقای سماواتی هن هن کنان وارد حیاط شد گفت صبر کنید نفسش بدجور میومد سریع براش آب آوردن یه خورده که حالش خوب شد گفت من تو تمام این مدت اشتباه میکردم دست نگه دارید من رضایت میدم پسر من مقصر اصلی بوده  نه رضا

درگوشم اومد گفت ببخشید دیر اومد گفتم محمد چی پیشتون نبود گفت چرا ساعت 12شب بود که یه کاغذ نوشت و زد به در که این رسمش نیست که یه نفر دیگه تاوان اشتباهات پسرتونو بده سوار موتور شده بود که بره فکر کنم مادرت بود که بهش زنگ زد ومحمد گفت شرمنده نتونستم رضایت بگیرم من از پنجره داشتم همه چیز میدیم که صداش کردم گفتم هنوز وقت هست با خوشحالی گفت بله هنوز 6ساعت وقته گفتم پس موتورتو روشن کن الان میام

باهم داشتم میومدم که تو خیابان جمهوری یه درگیری شده بود که داشتند یه مردو چند نفری جلوی چشمهای همسرش میزدنند هیچکس توخیابون نبود وزنش داد میزد وکمک میخواست محمد سر موتور کج کرده این طرف که برگرده اما صدای اون زن هی بلندتر میشد که محمد با عصبانیت کوبید رو موتورش گفت لعنت به این شانس زنجیر موتورشو برداشت رفت باهاشون درگیر شد بعد از چند دقیقه درگیری خیلی شدید شد که همینطور ماشین های پلیس داشتند پشت سر هم میومدن ولی خیلی دیر رسیدن نامردا چند نفری با قمه محمد زدن پلیس ها که اومدن همشون متواری شدن رفتم بالای سرش داشت خون بالا میاورد ولی بهم گفت تورخدا خودتون به رضا برسونید نذارید اعدامش کنند بهش بگید که محمد نامردی نکرد رو حرفش موند خیلی دوست داشت ببیندت ولی عجل مهلتش نداد اینو گفت چشماشو برای همیشه بست .

 



برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام

به بن بست رسیده قسمت۲۹

به قلم :           جمعه سی ام تیر 1391    19:2

به بن بست رسیده قسمت۲۹

بهم گفت رضا تورخدا خودت نبازاحتمالا فردااینجا خیلی شلوغ بشه از خبرنگارو فیلمبردار پلیس مسئول ولی نمیذارم حقت پایمال بشه حتی اگرهم دستگیرم کنند ولی حرفمو باصدای بلند به گوش همه میرسونم گفتم نه تو این کارو نمیکنی گفت چرا من تصمیمو گرفتم از هیچکس هم جزخدا واهمه ندارم فعلا خداحافظ. گفتم خداحافظ ولی مواضب خودت باش.

زمان مثل باد داره میگذره ساعت6عصر فقط12ساعت دیگه مونده نمیدونم فردا واقع قرار چه اتفاقی بیفته  مادرم برای آخرین بار اومد ملاقتمدوست دارم این ساعت پایانی را تنها باشم ولی از یه  طرف هم دلم نمیاد تا اینجا که اومده نا امید بره هرچی باشه پسرشم وبرای دیدن من اومده سعی کردم یه لبخندی روی صورتی بیارم ونشون ندم که چه حالی دارم اما این بار مادرم غم از تو چشم هاش معلوم بود بهم گفت رضافضای خونه خیلی تیر وتار شده پدرت هیچ حرفی نمیزنه حسین ظهر اسپری آسمش تموم شده بود و هیمیگفتخودمونمیبخشمرضابهخاطرمنرفتجلوواوناتفاقافتاد هیچی  اسپری هم تو خونه اضافه  نداشتیم تا براش تهیه کنیم به  تشنج کرده والان بیمارستانه مینا هم فقط داره گریه میکنه و پیش حسین مونده.رضا به خدا دیگه طاقت ندارم تو این چند وقت بس که خبر بد شنیدم کمرم داره خم میشه  نمیدونم از محمد خبر داری یا نه ولی محمد هم هنوز جلوی در خونه طرف نشسته تا رضایت بگیره  یادته اون روزمیخواستیم بریم مشهد که  جاده خراب بود ونشد وبه اصرار من رفتید مدرسه  واون اتفاق لعنتی افتاد قبل از اینکه بیام اینجا تو رو از امام رضا خواستم که بهم برگردونه همونظور که تواز خواهراش فائزه را خواستی بهت برگردونه وشفاش بدن ودست رد به سینت نزدن امیدوارم امام رضا هم امروز به دل شکسته من مادر نگاه کنه ودلمو شاد کنه  حالا اگر ناراحت نمیشی برم بیمارستان پیش حسین ولی قول میدم فردا از قبل از اذان صبح بیام اینجا گفتم باشه برید فقط  ازطرف من حسین بوسش کنید بگید خودشو به خاطر من اذیت نکنه

 



برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام

به بن بست رسیده قسمت۲۸

به قلم :           جمعه سی ام تیر 1391    12:53

به بن بست رسیده قسمت۲۸

امروز22اسفند ساعت10:36دقیقه هست کمتر از20ساعت دیگه فرصت برام باقی مونده دو روز پیش که محمد اومد بود ملاقاتم گفت تا یه جاهای تونسته جلو بره وبهم قول داد که امروز منو با رضایت دربیاره بیرون که به روز 23اسفند کشیده نشه ولی هنوزازمحمدخبرینیست حتی دیروز هم نیومد ملاقاتم در صورتی که اون روز تو بیمارستان گفت هر روز بهت سر میزنم اظطراب همه وجودمو گرفته تنم داره میلرزه نمیدونم چیکار کنم درست مثل اون لحظه های سختی که میلاد داشت اما باز اون موقع من پیش میلاد بود ولی الان هیچکس پیشم نیست حتی پسرخاله اش هومن هم دیروزآزاد شد چند نفر از بچه های دیگه هم که باهاشون رفیق شده بودم دونفر بهشون عف خورد 4نفر دیگه هم مرخصی گرفتن البته بازم به جز من تو ندامتگاه الان کسی هست ولی یا سنشون کمتر از منه یا نمیدونم شاید نتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم که باشون رفیق بشم.ترجیح دادم مثل9روز پیش که همین موقع ها بود رفتم زیر اون درختی که تو حیاط هست  نشستم بشینم که قبل از رفتن صدام زدن که ملاقاتی داری یه دقیقه خوشحال شدم گفتم خدایا شکرت یعنی محمد اومد و رضایتو برام گرفته سریع رفتم ببینم که خود محمده اما یکدفعه خشکم زد اون نبود فکرهر کسی دیگه ای هم میکردم که ملاقاتم امروز بیاد جز فائزه به خاطر اون بلائی که سرش اومده رفتم روی صندلی نشستم سرموانداختم پائین خیلی اروم سلام کردم بهم گفت یعنی رضا اینقدر بد شدم که نمیخوای صورتتو بالا بگیری ونگاهم کنی گفتم نه به خدا تو هنوزم که هنوز همون فائزه که دوستش دارم هستی اما من دیگه روم نمیشه تو صورتت نگاه کنم وباهات حرف بزنم بهم گفت چرا فکر میکنی مقصر تویی قسمت وتقدیرم بوده که تصادف کنم حالا چه تو خیابان شما چه تو خیابون خونه خودمون یا هرجای دیگه چرا فکر میکنی همیشه مقصر اصلی تویی حتی تو اون حادثه هم تو مقصر نبودی مقصر اصلی اون معلمی بود که به خاطر یه مسئله حاظر میشه بچه ها را با کابل بزنه مقصر اصلی اون مدیران ومسئولانی هستند که برخوردها وتنبیه های شدید معلمان را میبینند ولی نه اخراجشون میکنند ونه حتی بهشون تذکر میدندمقصر اونا هستند نه تو. تو فقط خواستی از خودت دفاع کنی ونذاری غرور برادرت ودوستات بشکنه میفهمی چی میگم حالا اگه سرتو نمیخوای بالا بگیری بهم بگو پاشم برم.اما نشینم اینجا ببینم مردی که میخوام تو زندگیم بهش اتکا کنم حتی حاضر نمیشه به خاطر من سرشو بالا بیاره اینم فکر کنم شنیدی که میگن سر بی گناه پائین دار میره ولی بالای دار نمیره شاید این سخت ترین امتحان زندگیت بود ولی مطمئن باش خدا باهات هست ونمیذاره حقی ناحق بشه سرموآوردم بالا گفتم فائزهخیلی بهم روحیه دادی تا حالا هیچکس اینطوری بهم تلنگر نزده بود ممنونم که تو این موقعیت تنهام نذاشتی فکر نمیکردم اصلا ملاقات بیای



برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام

به بن بست رسيده قسمت27

به قلم :           پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391    19:11

به بن بست رسيده قسمت۲۷

باهم خداحافظی کرد گفتم کجا میخوای بری آخه ؟گفت نمیدونم ولی یه جای میرم که  خودم دوباره از نوع بسازم وروحیمو دوباره به دست بیارم  میخوام چند وقت تنها باشم خیلی دوست دارم یه جایی برم که ارزش یه پسر به مدرک تحصیلیش نسنجن ارزششو به مردونگیش به معرفتش  به عقل وشعورش به وجود کاریش و....... بسنجن نه به یه مدرک رضا من نمیگم خیلی مردم ولی نامردم نیستم  شاید تو این چند وقت که میرم از طرف نظام وظیفه در خونه شما هم بیان بهشون بگید ماهم خبر نداریم ازش اما خودش گفته 2الی3ماه دیگه میاد همین.اینو گفت رفت هیچ وقت نفهمیدم اون 2ماه کجا رفت اما رو حرفی که زد موند بعد از60روز خودش با پای خودش رفت خدمت به خاطر فرار چند ماه بهش اضافه خدمت خورد خیلی هم تنبیه اش کردند ولی هیچ نگفت مثل قبل ساکت وآروم سرخدمتش ایستاد که هی بهش عفوخورد که الان خدمتش تموم شده واینجاست وگرنه حالا حالاها اینجا پیش من نبود نمیدونم چرا هرکسی را میبینم تمام خاطراتی که ازش دارم جلوی چشام میاد.

 ساعت13:47دقیقه بود که موبایل آقای شفیعی زنگ زد صدای مادرمو شنیدم که داشت حرف میزد اینقدر خوشحال بود وبلند بلند حرف میزد که قشنگ صداشو میشنیدم که گفت به رضا بگید فائزه همین الان بهوش اومده شوکه شده بود از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم حیف که دیگه فرصتی باقی نمونده بود و وسطای راه بودیم وگرنه برمیگشتیم بیمارستان خیلی دوست داشتم ببینمش حتی برای چند دقیقه

یه صبح دیگه شروع شد ساعت 8صبحه کمتر از7روز دیگه فرصت برام باقی مونده بعد از خوردن صبحونه مشغول خوندن یه کتاب شده بودم که  مادرم دیروز برام آورده بود اومدن گفتن ملاقاتی داری بازم مادرم بود خیلی خوشحال بود بعد از چند وقت تونستم لبخندو روی صورتش ببینم بهم گفت فائزه شکر خدا امروز یه مقدار بیشتر حرف زد وحالش داره خوب خوب میشهدیدی از دستت ناراحت نیست سراغتم ازم گرفت بهش گفتم که سه روز پیش اینجا بود وهمین اون رفت تو بهوش اومده اما دیگه فرصت نداشت برگرده حالا غصه نخور رضا توهم درمیایی فکر نمیکردم واقعا محمد اینقدر رو حرفش بمونه شاید باورت نشه ولی الان سه شبه جلوی در خونه  پدر آقای سماواتی میخوابه تا برات رضایت بگیره حتی یه بارهم پلیس دستگیرش کرد ولی چون کاری نکرده بود 2ساعت بعد آزادش کردن ودوباره رفت اونجا نشسته صبح ها هم با پدر سماواتی میره تاظهر توی پارک  میشینه یه جوری باهاش گرم گرفته ولی هنوز نتونسته رضایت بگیره اما من دلم خیلی قرصه به محمد میدونم امیدمو نا امید نمیکنه  توکلت به خدا بشه.

 



برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام

به بن بست رسيده قسمت26

به قلم :           پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391    10:56

به بن بست رسيده قسمت۲۶

روزها میگذشت ومنو محمد بزرگتر میشیدم یه روز بهم گفت رضا کاش این دوسال هم فاصله سنی نداشتیم وتو هم الان همسن من بودی وباهم میرفتیم خدمت آخه میخوام بکوب برم خدمتمو تموم کن وبه محض اینکه برگشتم زندگی جدیدی برای خودم شروع کنم چون اهل درس ودانشگاه هم مثل من نبود از چند ماه قبل از18سالگی افتاد دنبال کارهای خدمتش وهمون18سالگی برای خدمت اعزام شد خدمتش افتاده بود مشهد ولی بهونه نیاورد بکوب رفت اما اخرای خدمتش بود که اگر اشتباه نکنم6ماه پیش بودکه نمیدونم از کجا فهمید که برای دختری که دوستش داره خواستگار اومد حسابی بهم ریخته بود یادمه تازه از مدرسه اومده بودم خونه که تلفن زنگ زد تلفونو که برداشتم شناختم محمده خیلی خوشحال شدم ولی مثل همیشه تحویلم نگرفت  گفتم اتفاقی افتاده گفت رضا از مادرت بپرس فردا خونه هست گفتم مادرم؟؟گفت آره پرسیدم برای چی؟جواب نداد از مادرم پرسیدم مامان محمده باشما کار داره میگه فردا خونه هستید مادرم گفت آره هستم چطور مگه؟گفتم نمیدونم. به محمد گفتم مادرم فردا هست نمیخوای بگی چی شده ؟گفت من امشب هرطور بشه حرکت میکنم تا فردا قبل از ظهر سعی میکنم بیام تهران اومدم خونتون بهت میگم وتلفنو قطع کرد.با خودم میگفتم چی شده که به خاطرش میخواد بیاد تهران وحتی با مادرمم کار داره.آخه تو این یک سال خورده ای جز شب عید پارسال هیچ وقت دیگه مرخصی نگرفته بود فردا ظهر وقتی برگشتم خونه دیدم محمد زودتر از من رسیده رفتم جلو باهاش دست دادم گفتم کجا بودی پسر دلم برات یه ذره شده بود چه عجب ازاینطرفا یادی از ما کردی تلفن هم که الحمدالله هر3ماه یکدفعه میزنی حالا نمیخوای بگی چی شده به خاطرش یکدفعه اومدی تهران گفت اومدم که دیگه برای همیشه بمونم دیگه نمیرم خدمت گفتم چی زده به سرت مگه چي میگی پسر90روز دیگه بیشتر از خدمتت نمونده چرا میخوای اینکارو بکنی گفت برای چی برم خدمت برای کی برم فکر میکردم تو زندگیم چند سال بیشتراز همه پسرها جلو افتادم و خیلی برد کردم که دانشگاه نرفتم وخیلی زود رفتم خدمت که یه زندگی جدید شروع کنم اما حالا چی سهيلا را یاد هست پارسال با مادرت رفتم خواستگاریش وقولشو بهم داده بودن که خدمتت تموم بشه اینم پیش دانشگاهیش تموم بشه حالا2هفته دیگه بله برونشه  ومن تازه دیروز فقط فهمیدم که براش خواستگار اومده گفت رضا اين رسمش نبود چرا هيچي بهم نگفتي گفت باوركن من همين الان دارم از زبون خودت ميشنوم من اصلا نميدونستم خواستگار براش اومده بهم گفت خیلی زمونه بدی شده رضا پدر مادرا دیگه دختراشونو به پسرها نمیدن دختراشونو به مدرک میدن اونم به مدرک هایی که قاب میشه میخوره به دیوار واز هر100نفر شاید یک نفرهم  شغلی متناسب به اون مدرکش نداشته باشه یا حتی بیکارباشه.اما اگر دیپلم داشته باشی وحتی کارهم داشته باشی پست میزنند ومحالت هم نميكنند انگار كسي كه ديپلم داشته باشه آدم نيست



برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام

به بن بست رسیده قسمت۲۵

به قلم :           چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391    19:25

به بن بست رسیده قسمت۲۵

حرف های مادرم که تموم شد خواستم از جام پاشم که چشمم افتاد به یه پسری که به دیوار تکیه داده بود روش اون ور بود یه دقیقه فکر کردم محمد هست ولی گفتم نه بابا محمد اینجا چیکار میکنه  ولی خیلی کنجکاو شدم بدونم کیه قبل از اینکه برم پیشش خودش  برگشت دیدم خود محمده  بعد از این همه خبرهای بد برای یه دقیقه هم که شده با دیدن محمد لبخندی روی صورتم نشست رفتم سمتش منو تو آغوش خودش گرفت گفت رضا چطوری؟دلم برات خیلی تنگ شده بود. رضا چی شده چی کار کردی باخودت؟رضا منو ببخش که زودتر از این نتونستم بیام  خدمت من تازه تموم شده وهمین دیروز عصری رسیدم تهران.وهمین نیم ساعت پیش متوجه تمام ماجرا شد.گفتم چطوری فهمیدی ؟ گفت امروز پدرم کار داشت دیشب بهم گفت من دیرتر میتونم برم درمغازه اگر میتونی برو مغازه تا من برسم منم گفتم باشم بهتره از اینه که خونه تنها بشینم  صبح رفتم مغازه ساعت 12:15بود که پدرم اومد ومنم خواستم بیام خونه دیدم مادرت تو خیابون منتظر تاکسی هست رفتم بهشون گفتم بیاید من برسونمتون الان تاکسی پر از دانش آموزه یا همه سرویس دارن مادرتو سوار کردم پرسیدم کجا میخواهید برید گفت بیمارستان دیدم خیلی مظطربه گفتم خدا بد نه اتفاقی افتاده ؟گفت برادرزادم رفته تو کما پرسیدم فائزه خانوم گفت :بله یه دقیقه دلم لرزید گفتم رضا چی خبر داره جوابمو نداد گفتم الان رضا کجاست میخوام ببینمش که دیدم بعض کرد پرسیدم خانم سجادی برای رضا هم اتفاقی افتاده که دیگه بعض مادرت ترکید گفت دیر رسیدی محمد خیلی دیر رسیدی رضام داره از دستم میره گفتم چی شده تورخدا بگید دیگه ؟که اینقدر اصرار کردم تا کل ماجرا را تعریف کرد تا برسیم بیمارستان .میخواستم باهاش خداحافظی کنم جون آقای شفیعی بهم اشاره میکرد ئیگه داره وقتت تموم میشه باید بریم که دستشو گذاشت روی شونم بهم گفت رضا درسته دیر رسیدم ولی هنوز10روز زمان مونده شده شبا جلوی خونشون بخوابم میخوابم ولی برات رضایت میگیرم اگر نگیرم از رفیق کمترم نمیذارم اعتماد ولطفی که مادرت تو این چند سال برای من کرده  ومنو مثل پسر خودش دونسته  وبرام مادری کرده از بین بره بهت قول میدم .

حالا برو پسر نگرانم نباش هر روز میام ملاقاتت گفتم من نگران خودم نیستم فقط نگرانم فائزه گفت اونم حالش خوب میشه غصه نخور

محمد بهترین وصمیمی ترین دوستمه که  مادرمم قبولش داره ومثل پسر خودش میدونه  و جز اون دیگه هیچ دوستیمو قبول نداره چون همشون مثل خودم یه خورده خورده شیشه  تو وجودشون  هست که همین خورد شیشه ها بیشتر اوقات کار دستشون میده اما محمد فرق میکنه  اینقدر فرق میکنه که  وقتی میخواست بره خواستگاری از مادرم خواست به جای مادرش که فوت کرده تو مراسم خواستگاریش شرکت کنه که مادر من هم قبول کرد من ومحمد از بچگی با هم بزرگ شدیم البته 2سال از من بزرگتره یادمه پدرش سرکوچمون یه سوپر مارکتی داشت که البته هنوز هم هست وبرای اینکه محمد هم تو بچگی مادرشو از دست داده بود همیشه با خودش میاورد مغازه که خونه تنها نمونه منم هی دور بر اون مغازه میچرخیدم  چون ازش خوشم اومده بود که بالاخره باهاش رفیق شدم و بیشتر اوقات با هم بودیم حتی بعد از اینکه مادرم فهمید  محمد مادرشو از دست داده اجازه میدا بیشتر موقع ها بیاد خونمون گاهی اوقات نهار هم پیش ما بود وبا هم دیگه روزهای خوشی داشتیم تا اینکه 11سالش شد خودش کشیده میشد دیگه بیاد خونمون وفقط همون بیرون توی کوچه بازی میکردیم وبه ندرت دیگه خونمون میومد یا دیگه مادرم خیلی اصرار میکرد تا برای نهار میومد

 



برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام

به بن بست رسیده قسمت۲۴

به قلم :           دوشنبه نوزدهم تیر 1391    23:28

به بن بست رسیده قسمت۲۴

دلم نمیومد از اتاق بیام بیرون ولی چاره ای نداشتم  زمان داشت به سرعت میگذشت سرمو آروم زیر گوشش بردم و گفتم فائزه یه حسی بهم میگه صدامو داری میشینی نمیدونم چطور ازت معذرت بخوام برای تمام این سال ها که سربه سرت میذاشتم اما هیچ وقت هیچی بهم نمیگفتی  ببخش منو که بهت قول دادم بهترین زندگی رو برات بسازم ولی نتونستم  دارم دق میکنم. یادته قرار بود 4فروردین مراسم بله برونمون باشه امروز 13اسفنده تا اون روز20روز دیگه بیشتر باقی نمونده ولی تا حکم قصاص من هم 10روز بیشتر نمونده  فائزه من دیگه نمیتونم بیام ملاقاتت ولی ایمان دارم وبه دلم افتاده که همین امشب به هوش میایی تور خدا سعی کن حالت زودتر خوب بشه  وقبل از اینکه دیر بشه و اگرهنوز برات اهمیت داشتم بیای تا ببینمت.اگرم نیومدی عیبی نداره چون بهت حق میدم از دستم دلخور بشی یا متنفر چون من زندگیتو به این روز انداختم.اگر دوست داشتی حلالم کن اگرم که نه واگذارم کن به خدا تا روز قیامت.خداحافظ

اتاق ترک کردم واومدم بیرون مادرم روی صندلی نشسته بود تا منو دید اشک  گوشه چشماش جمع شد میخواستم بیفتم به پاهاش وازش معذرت بخوام ولی نذاشت و بلندم کرد وگفت پاشو رضا این کارا چیه گفتم مامان چرا دیگه فائزه؟ چی شده؟ این بلاءها چیه داره به سر من میاد مامان الان اگه یه وقت چشم تو چشم دایی شدم چه جوابی بهش بدم همه این بدبختیها از یک مسئله لعنتی ریاضی شروع شد مسئله ای که کسی بلد نبود پای تخته حل کنه واقعا تاوان یه مسئله ریاضی حل نکردن تنبیه دانش آموز هست که بعد منجر به درگیری بین معلم با دانش اموز بشه  ودرآخربه صورت غیر عمد معلم تو درگیری  به قتل برسه  یا تاوان یه مسئله حل نکردن اعدام من جوونه که به خاطر دفاع از برادرم وبچه های دیگه رفتم وخواستم جلوی معلمو بگیرم تا بیشتر از این با اون کابلی که تو دستش بود بچه ها را نزنه  که آخر به  چشمان خودم زد وبعد اون اتفاق لعنتی افتاد یا فائزه که الان رو اون تخت بیمارستان خوابیده  مادرم گفت رضا تورخدا بس کن آتیش به جونم نزن من همینطوری خودم دارم آب میشم اگر تو الان غصه فائزه را داری میخوری من هم غصه تو وهم فائزه داره پیرم میکنه  چی میدونی تو دل من داره چی میگذره  به خدا من هرکاری تونستم برات کرد ولی نتونستم رضایت بگیرم  

 



به بن بست رسیده قسمت۲۳

به قلم :           یکشنبه هجدهم تیر 1391    19:30

به بن بست رسیده قسمت۲۳

 رفتم کنار تختش با دیدنش یه دفعه تنم شروع کرد به لزریدن ودیگه بغضم ترکید همینطوری اشک میریختم که آخه خدا چرا دختر دائیم مگرفائزه چی کار کرده بود که این بلاء سرش اومده مگر غیر از اینه  که تو این مدتی که من نبودم در کنار مادرم بوده وبه مادرم کمک میکرده ودلداریش میداده حالا این جوابشه باید رو تخت بیمارستان ببینمش خدایا هرکاری با خودم کردی هیچی نگفتم  حتی وقتی که حکم اعدامم اومد گفتن امتحان الهی منم قبول کردم ولی اینجا دیگه دلم شکسته نمیتونم قبول کنم که عزیزترین کسم  جلوی چشام پر پر بشه و به خاطر من تقاص پس بده خدایا اگه الان زنداییم وداییم بیان من چی کنم چه جوابی بهشون بدم اگر دائیم بگه اینطوری میخواستی خوشبختش کنی چی بهش بگم خدایا قبل از اومدن به بیمارستان تو خوابگاه  یه دفعه چشمم افتاد به تقویم دیدم امروز وفات حضرت معصومه (ع) هست درسته زیاد در موردش اطلاعی ندارم وفقط میدونم خواهر امام رضا(ع) بود ولی یادمه یه بار شنیدم که جوون بوده  ودر راهی که داشته برای دیدن بردارش میرفته مریض میشه واز دنیا میره وهمون جا دفنش میکنن همین ولی خدایا تو همین روز که متعلق به این خانوم هست میخوام فائزه را شفا بدی من بلد نیستم توسل کنم بلد نیستم دعا بخونم ولی با زبون خودم میخوام باهات حرف بزنم خدایا میدونم خیلی دیر اومدم خیلی دیر اونم بعد از چند سال که هیچ وقت فرصتی برای شما تو زندگیم نداشتم ولی الان که اومدم با یه دل شکسته اومدم از همه جا وهمه کس بریدم هیچکس جز خودت نمیتونه کمک کنه  میگن هر وقت به بن بست میرسیم تو زندگیمون یا خدا میفتیم و واقعا راست گفتن  خدایا درسته  خیلی ازت دور بودم  ولی دست وپا شکسته یه چیزهای ازتون  شنیدم که الان نمیدونم همون ها چرا داره یادم میاد خدایا شنیدم دعای یک نفر برای یک نفر دیگه نزد شما عزیز تره وزودتر به استجابت میرسه  تا اینکه اون طرف برای خودش دعا کنه  خدایا من برای خودم هیچی نمیخوام  هیچی هر بلائی سرم اومد اومد ولی همین امشب یه کاری کن فائزه به هوش بیاد همین یه آرزو رو دارم فقط همین من که دیگه نمیتونم ببینمش وفکر نکنم اونم تا حالش خوب خوب بشه بتونه ملاقات من بیاد ولی دوست دارم قبل از اینکه زندگیم به پایان برسه خبر به هوش اومدنشو بشنوم وبا خیال راحت تر از این دنیا برم خدایا شب اعدام میلاد اون روحانی که اومده بود خوابگاهمون میگفت حتی شما تا آخرین لحظه هم از فرعون  نا امید نشده بودید وبه حضرت موسی گفتید اگر از من کمک میخواست موسی نا امیدش نمیکردم و دستشو میگرفتم  فکر نکنم من دیگه بدتر از فرعون باشم خدا پس امشب دیگه مهر رد به سینم نزن و بعد از گذشت این چند وقت که فقط غم دیدم امشب دلمو شاد کن

 



درباره نویسنده

  • سلام به همه بازدید کنندگان محترم در این وبلاگ فقط دست نوشته های خودم را قرار میدهم اگر کسی خوشش اومد که لطف کرده اگر هم کسی بدش اومد به بزرگواری خودش ببخشد .نوشته هایم که ارزشی نداره ولی خواهشا کپی نکنید چون راضی نیستم و حرام هست.خیلی ها میپرسن اینها که میونیسی واقعیه نه عزیزان فقط داستانه

سایر امکانات