پایانی بر دست نوشته های یک پسر اعدامی

با سلام خدمت همه دوستان وبازدید کنندگان محترم به لطف خدا بلاخره امروز تونستم بعد از 5ماه وقبل ازشروع ماه مبارک رمضان این داستان را به پایان برسونم در این 5ماه اگر کسی وقتش در این وبلاگ هدر رفت یا ناراحت ازاین وبلاگ رفت  اگر دوست داشت حلالم کنه من نه ادعای نویسندگی دارم نه هیچ چیز دیگه اینم من داشتم برای دل خودم مینوشتم واصلا فکرشو نمیکردم که اینقدر از داستان استقبال بشه باور کنید من حتی نصف صفحه هم از این داستان ننونشته بودم  ولی با لطف بیش ازاندازه شما دوستان بود که  تا اینجا تونستم پیش بیام میدونم در پست هایم خیلی غلط املائی داشتم شماها به بزرگی خودتون ببخشید فردا هم یک نظر سنجی در وبلاگ میذارم درمورد داستان که اگر دوست داشتید توش شرکت کنید فقط خواهشا بیش از یکبار شرکت نکنید  ونظر واقعیتون بذارید الان نمیتونم نظر سنجی را بذارم چون سرعت نتم خیلی پائینه واین پست ها را هم به زور گذاشتم چون قولشو داده بودم سر سفره افطارتون اگر دوست داشتید دعام کنید خیلی گرفتار شدم قول میدم از سه شنبه به همتون سر بزنم


برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام
نوشته شده توسط در جمعه سی ام تیر 1391 |

به بن بست رسیده قسمت۳۰ (پایان)



برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام
ادامه مطلب
نوشته شده توسط در جمعه سی ام تیر 1391 |

به بن بست رسیده قسمت۲۹


برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام
ادامه مطلب
نوشته شده توسط در جمعه سی ام تیر 1391 |

به بن بست رسیده قسمت۲۸


برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام
ادامه مطلب
نوشته شده توسط در جمعه سی ام تیر 1391 |

به بن بست رسيده قسمت۲۷

باهم خداحافظی کرد گفتم کجا میخوای بری آخه ؟گفت نمیدونم ولی یه جای میرم که  خودم دوباره از نوع بسازم وروحیمو دوباره به دست بیارم  میخوام چند وقت تنها باشم خیلی دوست دارم یه جایی برم که ارزش یه پسر به مدرک تحصیلیش نسنجن ارزششو به مردونگیش به معرفتش  به عقل وشعورش به وجود کاریش و....... بسنجن نه به یه مدرک رضا من نمیگم خیلی مردم ولی نامردم نیستم  شاید تو این چند وقت که میرم از طرف نظام وظیفه در خونه شما هم بیان بهشون بگید ماهم خبر نداریم ازش اما خودش گفته 2الی3ماه دیگه میاد همین.اینو گفت رفت هیچ وقت نفهمیدم اون 2ماه کجا رفت اما رو حرفی که زد موند بعد از60روز خودش با پای خودش رفت خدمت به خاطر فرار چند ماه بهش اضافه خدمت خورد خیلی هم تنبیه اش کردند ولی هیچ نگفت مثل قبل ساکت وآروم سرخدمتش ایستاد که هی بهش عفوخورد که الان خدمتش تموم شده واینجاست وگرنه حالا حالاها اینجا پیش من نبود نمیدونم چرا هرکسی را میبینم تمام خاطراتی که ازش دارم جلوی چشام میاد.

 ساعت13:47دقیقه بود که موبایل آقای شفیعی زنگ زد صدای مادرمو شنیدم که داشت حرف میزد اینقدر خوشحال بود وبلند بلند حرف میزد که قشنگ صداشو میشنیدم که گفت به رضا بگید فائزه همین الان بهوش اومده شوکه شده بود از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم حیف که دیگه فرصتی باقی نمونده بود و وسطای راه بودیم وگرنه برمیگشتیم بیمارستان خیلی دوست داشتم ببینمش حتی برای چند دقیقه

یه صبح دیگه شروع شد ساعت 8صبحه کمتر از7روز دیگه فرصت برام باقی مونده بعد از خوردن صبحونه مشغول خوندن یه کتاب شده بودم که  مادرم دیروز برام آورده بود اومدن گفتن ملاقاتی داری بازم مادرم بود خیلی خوشحال بود بعد از چند وقت تونستم لبخندو روی صورتش ببینم بهم گفت فائزه شکر خدا امروز یه مقدار بیشتر حرف زد وحالش داره خوب خوب میشهدیدی از دستت ناراحت نیست سراغتم ازم گرفت بهش گفتم که سه روز پیش اینجا بود وهمین اون رفت تو بهوش اومده اما دیگه فرصت نداشت برگرده حالا غصه نخور رضا توهم درمیایی فکر نمیکردم واقعا محمد اینقدر رو حرفش بمونه شاید باورت نشه ولی الان سه شبه جلوی در خونه  پدر آقای سماواتی میخوابه تا برات رضایت بگیره حتی یه بارهم پلیس دستگیرش کرد ولی چون کاری نکرده بود 2ساعت بعد آزادش کردن ودوباره رفت اونجا نشسته صبح ها هم با پدر سماواتی میره تاظهر توی پارک  میشینه یه جوری باهاش گرم گرفته ولی هنوز نتونسته رضایت بگیره اما من دلم خیلی قرصه به محمد میدونم امیدمو نا امید نمیکنه  توکلت به خدا بشه.

 


برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام
نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 |

به بن بست رسيده قسمت۲۶

روزها میگذشت ومنو محمد بزرگتر میشیدم یه روز بهم گفت رضا کاش این دوسال هم فاصله سنی نداشتیم وتو هم الان همسن من بودی وباهم میرفتیم خدمت آخه میخوام بکوب برم خدمتمو تموم کن وبه محض اینکه برگشتم زندگی جدیدی برای خودم شروع کنم چون اهل درس ودانشگاه هم مثل من نبود از چند ماه قبل از18سالگی افتاد دنبال کارهای خدمتش وهمون18سالگی برای خدمت اعزام شد خدمتش افتاده بود مشهد ولی بهونه نیاورد بکوب رفت اما اخرای خدمتش بود که اگر اشتباه نکنم6ماه پیش بودکه نمیدونم از کجا فهمید که برای دختری که دوستش داره خواستگار اومد حسابی بهم ریخته بود یادمه تازه از مدرسه اومده بودم خونه که تلفن زنگ زد تلفونو که برداشتم شناختم محمده خیلی خوشحال شدم ولی مثل همیشه تحویلم نگرفت  گفتم اتفاقی افتاده گفت رضا از مادرت بپرس فردا خونه هست گفتم مادرم؟؟گفت آره پرسیدم برای چی؟جواب نداد از مادرم پرسیدم مامان محمده باشما کار داره میگه فردا خونه هستید مادرم گفت آره هستم چطور مگه؟گفتم نمیدونم. به محمد گفتم مادرم فردا هست نمیخوای بگی چی شده ؟گفت من امشب هرطور بشه حرکت میکنم تا فردا قبل از ظهر سعی میکنم بیام تهران اومدم خونتون بهت میگم وتلفنو قطع کرد.با خودم میگفتم چی شده که به خاطرش میخواد بیاد تهران وحتی با مادرمم کار داره.آخه تو این یک سال خورده ای جز شب عید پارسال هیچ وقت دیگه مرخصی نگرفته بود فردا ظهر وقتی برگشتم خونه دیدم محمد زودتر از من رسیده رفتم جلو باهاش دست دادم گفتم کجا بودی پسر دلم برات یه ذره شده بود چه عجب ازاینطرفا یادی از ما کردی تلفن هم که الحمدالله هر3ماه یکدفعه میزنی حالا نمیخوای بگی چی شده به خاطرش یکدفعه اومدی تهران گفت اومدم که دیگه برای همیشه بمونم دیگه نمیرم خدمت گفتم چی زده به سرت مگه چي میگی پسر90روز دیگه بیشتر از خدمتت نمونده چرا میخوای اینکارو بکنی گفت برای چی برم خدمت برای کی برم فکر میکردم تو زندگیم چند سال بیشتراز همه پسرها جلو افتادم و خیلی برد کردم که دانشگاه نرفتم وخیلی زود رفتم خدمت که یه زندگی جدید شروع کنم اما حالا چی سهيلا را یاد هست پارسال با مادرت رفتم خواستگاریش وقولشو بهم داده بودن که خدمتت تموم بشه اینم پیش دانشگاهیش تموم بشه حالا2هفته دیگه بله برونشه  ومن تازه دیروز فقط فهمیدم که براش خواستگار اومده گفت رضا اين رسمش نبود چرا هيچي بهم نگفتي گفت باوركن من همين الان دارم از زبون خودت ميشنوم من اصلا نميدونستم خواستگار براش اومده بهم گفت خیلی زمونه بدی شده رضا پدر مادرا دیگه دختراشونو به پسرها نمیدن دختراشونو به مدرک میدن اونم به مدرک هایی که قاب میشه میخوره به دیوار واز هر100نفر شاید یک نفرهم  شغلی متناسب به اون مدرکش نداشته باشه یا حتی بیکارباشه.اما اگر دیپلم داشته باشی وحتی کارهم داشته باشی پست میزنند ومحالت هم نميكنند انگار كسي كه ديپلم داشته باشه آدم نيست


برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام
نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 |

به بن بست رسیده قسمت۲۵

حرف های مادرم که تموم شد خواستم از جام پاشم که چشمم افتاد به یه پسری که به دیوار تکیه داده بود روش اون ور بود یه دقیقه فکر کردم محمد هست ولی گفتم نه بابا محمد اینجا چیکار میکنه  ولی خیلی کنجکاو شدم بدونم کیه قبل از اینکه برم پیشش خودش  برگشت دیدم خود محمده  بعد از این همه خبرهای بد برای یه دقیقه هم که شده با دیدن محمد لبخندی روی صورتم نشست رفتم سمتش منو تو آغوش خودش گرفت گفت رضا چطوری؟دلم برات خیلی تنگ شده بود. رضا چی شده چی کار کردی باخودت؟رضا منو ببخش که زودتر از این نتونستم بیام  خدمت من تازه تموم شده وهمین دیروز عصری رسیدم تهران.وهمین نیم ساعت پیش متوجه تمام ماجرا شد.گفتم چطوری فهمیدی ؟ گفت امروز پدرم کار داشت دیشب بهم گفت من دیرتر میتونم برم درمغازه اگر میتونی برو مغازه تا من برسم منم گفتم باشم بهتره از اینه که خونه تنها بشینم  صبح رفتم مغازه ساعت 12:15بود که پدرم اومد ومنم خواستم بیام خونه دیدم مادرت تو خیابون منتظر تاکسی هست رفتم بهشون گفتم بیاید من برسونمتون الان تاکسی پر از دانش آموزه یا همه سرویس دارن مادرتو سوار کردم پرسیدم کجا میخواهید برید گفت بیمارستان دیدم خیلی مظطربه گفتم خدا بد نه اتفاقی افتاده ؟گفت برادرزادم رفته تو کما پرسیدم فائزه خانوم گفت :بله یه دقیقه دلم لرزید گفتم رضا چی خبر داره جوابمو نداد گفتم الان رضا کجاست میخوام ببینمش که دیدم بعض کرد پرسیدم خانم سجادی برای رضا هم اتفاقی افتاده که دیگه بعض مادرت ترکید گفت دیر رسیدی محمد خیلی دیر رسیدی رضام داره از دستم میره گفتم چی شده تورخدا بگید دیگه ؟که اینقدر اصرار کردم تا کل ماجرا را تعریف کرد تا برسیم بیمارستان .میخواستم باهاش خداحافظی کنم جون آقای شفیعی بهم اشاره میکرد ئیگه داره وقتت تموم میشه باید بریم که دستشو گذاشت روی شونم بهم گفت رضا درسته دیر رسیدم ولی هنوز10روز زمان مونده شده شبا جلوی خونشون بخوابم میخوابم ولی برات رضایت میگیرم اگر نگیرم از رفیق کمترم نمیذارم اعتماد ولطفی که مادرت تو این چند سال برای من کرده  ومنو مثل پسر خودش دونسته  وبرام مادری کرده از بین بره بهت قول میدم .

حالا برو پسر نگرانم نباش هر روز میام ملاقاتت گفتم من نگران خودم نیستم فقط نگرانم فائزه گفت اونم حالش خوب میشه غصه نخور

محمد بهترین وصمیمی ترین دوستمه که  مادرمم قبولش داره ومثل پسر خودش میدونه  و جز اون دیگه هیچ دوستیمو قبول نداره چون همشون مثل خودم یه خورده خورده شیشه  تو وجودشون  هست که همین خورد شیشه ها بیشتر اوقات کار دستشون میده اما محمد فرق میکنه  اینقدر فرق میکنه که  وقتی میخواست بره خواستگاری از مادرم خواست به جای مادرش که فوت کرده تو مراسم خواستگاریش شرکت کنه که مادر من هم قبول کرد من ومحمد از بچگی با هم بزرگ شدیم البته 2سال از من بزرگتره یادمه پدرش سرکوچمون یه سوپر مارکتی داشت که البته هنوز هم هست وبرای اینکه محمد هم تو بچگی مادرشو از دست داده بود همیشه با خودش میاورد مغازه که خونه تنها نمونه منم هی دور بر اون مغازه میچرخیدم  چون ازش خوشم اومده بود که بالاخره باهاش رفیق شدم و بیشتر اوقات با هم بودیم حتی بعد از اینکه مادرم فهمید  محمد مادرشو از دست داده اجازه میدا بیشتر موقع ها بیاد خونمون گاهی اوقات نهار هم پیش ما بود وبا هم دیگه روزهای خوشی داشتیم تا اینکه 11سالش شد خودش کشیده میشد دیگه بیاد خونمون وفقط همون بیرون توی کوچه بازی میکردیم وبه ندرت دیگه خونمون میومد یا دیگه مادرم خیلی اصرار میکرد تا برای نهار میومد

 


برچسب‌ها: دست نوشته, دست نوشته های یک پسر اعدامی, اعدام
نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 |

به بن بست رسیده قسمت۲۴

دلم نمیومد از اتاق بیام بیرون ولی چاره ای نداشتم  زمان داشت به سرعت میگذشت سرمو آروم زیر گوشش بردم و گفتم فائزه یه حسی بهم میگه صدامو داری میشینی نمیدونم چطور ازت معذرت بخوام برای تمام این سال ها که سربه سرت میذاشتم اما هیچ وقت هیچی بهم نمیگفتی  ببخش منو که بهت قول دادم بهترین زندگی رو برات بسازم ولی نتونستم  دارم دق میکنم. یادته قرار بود 4فروردین مراسم بله برونمون باشه امروز 13اسفنده تا اون روز20روز دیگه بیشتر باقی نمونده ولی تا حکم قصاص من هم 10روز بیشتر نمونده  فائزه من دیگه نمیتونم بیام ملاقاتت ولی ایمان دارم وبه دلم افتاده که همین امشب به هوش میایی تور خدا سعی کن حالت زودتر خوب بشه  وقبل از اینکه دیر بشه و اگرهنوز برات اهمیت داشتم بیای تا ببینمت.اگرم نیومدی عیبی نداره چون بهت حق میدم از دستم دلخور بشی یا متنفر چون من زندگیتو به این روز انداختم.اگر دوست داشتی حلالم کن اگرم که نه واگذارم کن به خدا تا روز قیامت.خداحافظ

اتاق ترک کردم واومدم بیرون مادرم روی صندلی نشسته بود تا منو دید اشک  گوشه چشماش جمع شد میخواستم بیفتم به پاهاش وازش معذرت بخوام ولی نذاشت و بلندم کرد وگفت پاشو رضا این کارا چیه گفتم مامان چرا دیگه فائزه؟ چی شده؟ این بلاءها چیه داره به سر من میاد مامان الان اگه یه وقت چشم تو چشم دایی شدم چه جوابی بهش بدم همه این بدبختیها از یک مسئله لعنتی ریاضی شروع شد مسئله ای که کسی بلد نبود پای تخته حل کنه واقعا تاوان یه مسئله ریاضی حل نکردن تنبیه دانش آموز هست که بعد منجر به درگیری بین معلم با دانش اموز بشه  ودرآخربه صورت غیر عمد معلم تو درگیری  به قتل برسه  یا تاوان یه مسئله حل نکردن اعدام من جوونه که به خاطر دفاع از برادرم وبچه های دیگه رفتم وخواستم جلوی معلمو بگیرم تا بیشتر از این با اون کابلی که تو دستش بود بچه ها را نزنه  که آخر به  چشمان خودم زد وبعد اون اتفاق لعنتی افتاد یا فائزه که الان رو اون تخت بیمارستان خوابیده  مادرم گفت رضا تورخدا بس کن آتیش به جونم نزن من همینطوری خودم دارم آب میشم اگر تو الان غصه فائزه را داری میخوری من هم غصه تو وهم فائزه داره پیرم میکنه  چی میدونی تو دل من داره چی میگذره  به خدا من هرکاری تونستم برات کرد ولی نتونستم رضایت بگیرم  

 

نوشته شده توسط در دوشنبه نوزدهم تیر 1391 |

به بن بست رسیده قسمت۲۳

 رفتم کنار تختش با دیدنش یه دفعه تنم شروع کرد به لزریدن ودیگه بغضم ترکید همینطوری اشک میریختم که آخه خدا چرا دختر دائیم مگرفائزه چی کار کرده بود که این بلاء سرش اومده مگر غیر از اینه  که تو این مدتی که من نبودم در کنار مادرم بوده وبه مادرم کمک میکرده ودلداریش میداده حالا این جوابشه باید رو تخت بیمارستان ببینمش خدایا هرکاری با خودم کردی هیچی نگفتم  حتی وقتی که حکم اعدامم اومد گفتن امتحان الهی منم قبول کردم ولی اینجا دیگه دلم شکسته نمیتونم قبول کنم که عزیزترین کسم  جلوی چشام پر پر بشه و به خاطر من تقاص پس بده خدایا اگه الان زنداییم وداییم بیان من چی کنم چه جوابی بهشون بدم اگر دائیم بگه اینطوری میخواستی خوشبختش کنی چی بهش بگم خدایا قبل از اومدن به بیمارستان تو خوابگاه  یه دفعه چشمم افتاد به تقویم دیدم امروز وفات حضرت معصومه (ع) هست درسته زیاد در موردش اطلاعی ندارم وفقط میدونم خواهر امام رضا(ع) بود ولی یادمه یه بار شنیدم که جوون بوده  ودر راهی که داشته برای دیدن بردارش میرفته مریض میشه واز دنیا میره وهمون جا دفنش میکنن همین ولی خدایا تو همین روز که متعلق به این خانوم هست میخوام فائزه را شفا بدی من بلد نیستم توسل کنم بلد نیستم دعا بخونم ولی با زبون خودم میخوام باهات حرف بزنم خدایا میدونم خیلی دیر اومدم خیلی دیر اونم بعد از چند سال که هیچ وقت فرصتی برای شما تو زندگیم نداشتم ولی الان که اومدم با یه دل شکسته اومدم از همه جا وهمه کس بریدم هیچکس جز خودت نمیتونه کمک کنه  میگن هر وقت به بن بست میرسیم تو زندگیمون یا خدا میفتیم و واقعا راست گفتن  خدایا درسته  خیلی ازت دور بودم  ولی دست وپا شکسته یه چیزهای ازتون  شنیدم که الان نمیدونم همون ها چرا داره یادم میاد خدایا شنیدم دعای یک نفر برای یک نفر دیگه نزد شما عزیز تره وزودتر به استجابت میرسه  تا اینکه اون طرف برای خودش دعا کنه  خدایا من برای خودم هیچی نمیخوام  هیچی هر بلائی سرم اومد اومد ولی همین امشب یه کاری کن فائزه به هوش بیاد همین یه آرزو رو دارم فقط همین من که دیگه نمیتونم ببینمش وفکر نکنم اونم تا حالش خوب خوب بشه بتونه ملاقات من بیاد ولی دوست دارم قبل از اینکه زندگیم به پایان برسه خبر به هوش اومدنشو بشنوم وبا خیال راحت تر از این دنیا برم خدایا شب اعدام میلاد اون روحانی که اومده بود خوابگاهمون میگفت حتی شما تا آخرین لحظه هم از فرعون  نا امید نشده بودید وبه حضرت موسی گفتید اگر از من کمک میخواست موسی نا امیدش نمیکردم و دستشو میگرفتم  فکر نکنم من دیگه بدتر از فرعون باشم خدا پس امشب دیگه مهر رد به سینم نزن و بعد از گذشت این چند وقت که فقط غم دیدم امشب دلمو شاد کن

 

نوشته شده توسط در یکشنبه هجدهم تیر 1391 |

به بن بست رسیده قسمت۲۲

دارم حسرت روزهای خوشی که باهاش داشتم را میخوردم  ای کاش یه  بار دیگه  اون روزها تکرار بشه ای کاش یه نگاه به ساعت کردم 32/11شده بود که یه ماشین پژو405 مشکی وارد حیاط شد آقای شفیعی اومد گفت رضا ماشین اومدسریع بیا گفتم چشم اومدم آروم اشک هایی که گوشه چشمم بر اثر خاطراتی که توذهنم تداعی شده بود را پاک کردم سریع رفتیم سوار ماشین شدیم بعد از چند روز دارم فضای دور از ندامتگاه را تنفس میکنم واقعا کی میدونه ما بچه ها چی میکشیم در این جاها مخصوصا ماها که بی تقصیر بودیم یا فقط قصد دفاع از خودمون داشتیم کم نیستند بچه های که مثل من هومن میلاد و...که حتی تا پای اعدام هم باید بریم یا جونیمون بر سر اشتباهات دیگران در ندامتگاه وبعد زندان بگذرونیم و جور یک نفر دیگه را بکشیم شکر خدا خیابون ها خلوت بود و6دقیقه قبل از 12به بیمارستان رسدیم آقای شفیعی گفت 6دقیقه چیزی نیست تا ما برسیم تو خود بیمارستان 12شده سریع خودمونو به بخش مراقبت های ویژه رسوندیم وسمت اتاق رفتیم همین ما جلوی دراتاق رسیدیم پرستارش از اتاق اومد بیرون وآقای شفیعی نامه را از جیبش در آورد وبهش نشون داد پرستار گفت باشه میتونه بره خواستم برم تو نگاهم افتاد به دستبندی که به دستم هست افسوس میخوردم که الان باید اینطوری برم پیش کسی که با تمام وجود دوستش دارم یه نگاهی به من کرد وگفت رضا باور کن برای ما مسئولیت داره ولی التماس تو چشام موج میزد جلو اومد وگفت من که هرکاری تونستم برات انجام دادم این یکی هم روش دستبندو باز کرد وگفت حالا برو من اینجا بیرون اتاق هستم فقط یادت باشه  شاید این آخرین فرصتت باشه چون دیگه به هیچ وجه مرخصی نمتونم برات مرخصی بگیرم خواستم برم تو اتاق که گفتم ببخشید مادرم چی؟میاد؟گفت برو من الان تماس میگیرم ببینم میتونه بیاد بیمارستان یا نه خبرشو بهت میدم

نوشته شده توسط در یکشنبه هجدهم تیر 1391 |
 
مطالب قدیمی‌تر